مطلب 242

وقتی مطلب اول رو ارسال کردم، هیچ وقت به ذهنم خطور نمیکرد چنین دوستان با صفا و مهربانی سر راهم قرار بگیرن وایضا خطور نمیکرد که آخرین مطلب این وبلاگ مطلب 242 باشه.

شاید این 242 برام یه سنت بشه، سنت دل کندن از بودن ها

هر چه قدر که میخواد سخت باشه.


مرد عملیم

منقل و بافور نداریم

ما دشت غمیم

یک سر و چهار گوش نداریم

 

همین الان به ذهنم رسیدنیشخندزبان خیلی مناسب نبود اما تمام توانمان در این حد بود

 


ممنان  و  خدانگهدارلبخند

 

/ 96 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا.م

من هر جا بمانم مثل آب راکد میگندم باید مسافر بود و همیشه در راه بود هیچ شهری آخرین شهر نیست و هیچ چشمه ای آخرین چشمه نیست من مرد راه و سفرم ولگرد و کوله بار بردوش...! برگرفته از کتاب "ابن مشغله" / نادر ابراهیمی

پردیس

و همچنان بااااااااااااااااااز همممممممممممممممم[زبان]

باغبون همساده !

اغا !! اگه یک دفعه دیگه بیای تو باغ ما گلا رو بچینی ببری بذاری برای دوستات خودت می دونی و این دسته بیل !!![منتظر]

بهار

What are you doing in your mind?[گل]

رضا.م

در مِهر تفاوت نکند بعد مُسافت...[گل]

خواهر طوفانی

سلام آقا محمد خوب هستین ؟!

رضا.م

گوزن ها که سوختند، سینمای فردین را قسمت کردیم چاقوی قیصر را آب کشیدیم از کرخه تا راین گریستیم گاو را در میهمانی مامان سر بریدیم با لاک پشت ها پریدیم سفر قندهار رفتیم سگ کشی کردیم، گال گرفتیم خانه ای روی آب ساختیم برگ خرما گرفتیم، خرس آوردیم با این حال هنوز از گیشه صدای فردین می آید: شب عید است و یار از من چغندر پخته می خواهد![اوه]

مادر

سلام سال نو مبارک یادش بخیر 2 سال پیش نوروز برای من یه فال گرفتید :) هنوز یادمه ... امیدوارم هرجا هستید سالم و شاد باشید