بلیط

یه همسایه داشتیم قدیما خونش بیشتر خالی بود

در واقع انبار بود یه بار تصمیم گرفته شد شیشه ها شو بشکونیم

چه بشکن بشکنی راه افتاد

 

---

پ ن 1 نزنین شیشه ها اینجارو بشکنین تا برگردم 

/ 41 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
homa

ای وای!اینجا که هنوز بلیط میفروشن.چه خبره؟ از کجا بدونیم در سلامت به سر می برید؟

مریم

دلمون تنگ شده خووووووو[گریه]

فقط من!

سفر قندهار رفتي محمد خان؟ مدتيه فال گردو نگرفتي برامون كسليم بابا...[خمیازه]

مریم

سلاااااام، رسیدن بخیر، میگم این دو روز شیشه هارو تعویض کن که دوباره رفتی سرمون گرم بشه[نیشخند]

غلامی

سلام خوبی؟ نیستی؟بد رفتی دنبال آذوقه ها [ناراحت]

homa

بابا خبر می دادین گوسپندی چیزی قربونی کنیم! این غیبت ها از شما بعید بود آخه!من گفتم لابد اتفاق بدی افتاده(ذهن منم همش دور و بر بیمارستانو ایناس آخه) دفعه ی آخرتون باشه بی اطلاع غیبت میکنید[ابرو]

آوا

به به ... آقا محمد سر و کلش پیدا شد [نیشخند]خوبی؟دلتنگتان بودیم قربان[لبخند]

یک پیر

امیدوارم موفق و موید و گردویی باشی پسرم... زود برگرد افرین.