کارمند


چهار ماه میشه کارمند شدم

تو این مدت کلی داستان پیش اومده

به نتایج مهمی دست پیدا کردم

اول : تربیت بچه خیلی مهمه خیلی

دوم: ساعت های   ۷:۱۵و ۱۵:۴۵ برام بسیار پر معناست

 سوم: امشب میتونم با اخم یک ساعت به دیوار سفید روبروم نگاه کنم

چهارم :  میتونم سطحی و سبک و خودخواهانه رفتار کنم

پنجم : تا حالا اینجوری رفتار نکردم

ششم: به هیچ عنوان محیط کاری بدی ندارم خیلی ها آرزوش رو دارند

هفتم  : همه ی آدم ها نقص های تربیتی و رفتاری دارن

هشتم : لطافت و ظرافتی که در وجودم هست کمتر شده

نهم : هر روز باید دعا کنم بد نشم

 دهم:  برای رشد سریع یکی از مهمترین عوامل اینه که فقط خودتو درک کنی

یازدهم:  برای پس رفت سریع یکی از مهمترین عوامل اینه که همه رو درک کنی غیر از خودت

دوازدهم: شناختن آدم ها خیلی سخته در عین حال هم آسونه بستگی داره اصلا قانونی نداره

سیزدهم: امروز برای اولین بار تو عمرم به شدت حسودیم شدو این خیلی بده

(بعدا میگم جریانش رو البته این آخری ربطی به مسائل کاری نداره)


 

 

/ 5 نظر / 10 بازدید
هما

هوس گردو کردم جدا![نیشخند] خب دیگه به باغ وحش خوش اومدید! معلومه داره سخت می گذره[چشمک]

رندک

هشتم :لطافت و ظرافتی که در وجودم هست کمتر شده... . . این از مضرات بزرگ شدنه...

فرید

اوضات پس خوبه. ندارم شکر

فرید

داستان این سومی چیه

ROYA

میخوام چند بند از پست شمارو برای خودم تفصیر کنم : من 4روزه کارمند شدم و نتایج مشابه : دوم : ساعت 6:45 و 17 برام پرمعناست . چهارم : باید خودخواهانه و مغرور و زورگو رفتار کنم !! پنجم : بلد نیستم اینجوری رفتار کنم ! ششم : به هیچ عنوان محیط کاری بدی ندارم به همچنین . هفتم : موافقم شدید هشتم: میگن باید لطافت و ظرافت درونمو تبدیل به خشم و جدیت کنم! بقیه موارد [گل]