سفرنامه مشهد 1

چهارشنبه صبح

--------

صبح یک ساعت و نیم زود تر به ایستگاه راه آهن رسیدم و کلی وقت داشتم برای گشت و گذار. یک قرآن بزرگ تو سالن جلب توجه میکنه که حدودی میشه گفت دومتر عرض و طولش میشه ، کنارش پله میخوره به سمت طبقه بالا، من الان نشستم روی سکوی پاگرد همون پله ها بالای قرآن بزرگ. میتونم روی کسایی که میان نگاش میکنن احاطه داشته باشم. اولین مورد قابل توجه یه دختر کوچولوی سبزه و با نمکه که از پسر جوونی که دستشو گرفته  پرسید: قرآن به این بزرگی رو کی باز کرده بخونه؟ خب طبیعتا پسره جوابی براش نداشت.

عده ای هم میان نگاش میکنن و به فکر فرو میرن  و عده ای ای هم تا یکم خلوت میشه زود باش عکس یادگاری میگیرن و عده ای هم حتما مثل من میان این بالا و روی سکوی سنگی کنار پله میشینن و دربارش مینویسن.

الان دقیقا شش و سی و چهار دقیقه صبح میباشد و اکنون بیشتر شما خوابید. از سه لقمه کره عسل که مادر مهربان زحمت کشیده برای صبحانه در کوله بارمان گذاشته یکی باقی مانده که تا دقایقی دیگر لقمه چپمان خواهد شد.

یه آقایی تو تلوزیون میگه خدا همه زیبایی ها رو حلال کرده و چیزی رو حرام نکرده که عقلا هم تاییدش نکنند.

                                                                                         پایان

نه یکم دیگه مونده:

الان 5 دقه گذشته و دریافتم که لقمه جامانده نون و پنیر و گردو بوده که برایمان بسی جالب بود. الان منم دیگه  مثل کارمندای اینجا به قرآن بزرگ بی توجه شدم.

اون پایین چهار تا مرد حدودا چهل و پنج ساله با تیپ کارگری مشغول خوردن تخم مرغ آب پز هستن، روش یه چیزایی میریزن و بدون نون گازش میزنن. امیدوارم فقط نمک باشه و فلفل سیاه نداشته باشن. از بس زل زدم که ببینم چیه کم کم دارن حساس میشن

اوووو خانمه صدا کرد که مسافرای مشهد بیان پس فعلا

 

                                                                     جدی جدی پایان

----------

چهارشنبه ظهر تو قطار

اوضاع خیلی آروم پیش میره، شاهرود قطار برای نماز توقف داشت، حالا که برگشتیم داخل سالن خیلی گرمه . یه بابا داره پسر شش هفت سالشو باد میزنه با بالشت مسافرتی! پسر کوچولو که اسمش آرمانه به باباش گفت: بابا بسه دیگه بزار من بادت بزنم. باباش هم قبول کرد. یکی دو دقه که باد زد خستش شد و باز بابا شروع کرد به باد زدن.

نهار مادر جان کتلت برام گذاشته - دو تا از این باگت کوچیکا - نصف یکیشو دادم به بغل دستیم که یه پسر جوونه و عوضش دو تا بیسکوییت خوشمزه کاکائویی گرفتم.

-----------

جمعه ظهر

به سلامتی کارمان به خوبی و خوشی تموم شد، الان تو محوطه دانشگاه فردوسی نشستم. نیمکت های سرد فلزی به خوبی بهم یادآوری میکنن که انسان یک موجود خونگرمه!

سمت راستم مسجد دانشگاه  که به نظرم فضایی میاد - حساب کنید ترکیبی از سنگ سفید با آلومینیوم - اما در کل قشنگه، و در روبرو هم رستورانی گرد با نام زیتون. یک گربه ی به معنای واقعی گامبالو داره میره سمت در پشتی رستوران. اوه الان شدن دو تا! یعنی خوشبختی ها از قیافشون پیداست. یاد گربه کارگاهمون افتادم.

یه جورایی میشه بگم که سوکوتی محض برقراره و نسیمی خنک میوزه و آسمان کاملا آبیه، وسط این میدون گاه کوچولو که نشستم گل بنفشه کاشتن که دست آدمو میگره میبره به بهار.

میو! میو! همین کافیه تا مسئول رستوران براشون غذا بیاره و در رو قفل کنه و بره،  من همچنان اینجا نشستم و دارم مینویسم.

بیست دقیقه به سه مونده، تصمیم دارم برم حرم. یه سوال برام پیش اومده و اون اینه که از اینجا چه جوری باید زد بیرون؟ کسی هم نیست که ازش بپرسم.

خب مجبورم شانسم رو امتحان کنم: پشت به رستوران، مسجد سمت چپ، مستقیم به پیش ....

/ 18 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آذر جون

میتینگ[زبان][مغرور مشهدی نه و دانشجوی مشهد... وافتخار اینو داشتیم که با دوستان مشهدی خوبی آشنا بشیم و همینطور افتخاری بسی زیباتر که در مشهد و سومین دانشگاه کشور تحصصیل کنیم... سلفامون اینقده تمیزههههههههههه که نگو یادگاری مادگاری چیه داداش[زبان] گربه های خوابگامونو نگوووووووووووو[نیشخند] اصن همونجوووووور[نیشخند واقعا میشه در موردشون کتاب نوشتاااا بس که شیطنت میکنن وتعدادشونم به وفورههههه[زبان]

آیناز

دانشگاه آزاد در تقابل با فردوسی[تعجب] سر راتون اگه وقت کردین یه نوشابه باز کنید برای خودتون..... ای بابا اعتماد به نفس مارو نیارید پایین دیگهههههههههه[نیشخند] تاهزشممممممم[خجالت تازشم آذر خانوم دسسست شما مرسی بابت توصیف از دانشگامووون و خصوصا شیر پلنگامون .چشمک][ماچ] همراهتم آبجی [بغل]

رضا .م

سوغاتی من چی شد ؟ همش هی می نوشتی ؟!!

رضا .م

خداییش نه !!!! به خودم رفتی در این مورد !

آذر جون

وااای مرسی آیناز خانوم گل . از اظهار لطفتون متشکرم. گرچه نظراتمون در مورد دانشگاه محض شوخی وخنده بود .. چرا که هر جایگاه علمی چه دانشگاه دولتی باشه وچه آزاد برای خودش ارزشمنده...مهم علم و دانش هست. امیدوارم بی احترامی به نویسنده ی محترم نشده باشه. در پناه حق باشید[گل][گل][گل][خداحافظ]

homa

[خنده][قهقهه]محمد ،آیناز و آذر جان! کلا بی خیال مطلب! مناظره تموم شده یا هنوزم ادامه داره؟ گربه های ما هم تپل و خوشگلن! ------------------ خیلی قشنگ بود[قلب]

آذر جون

نکته؟... باشه بهت میگمااااا ولی قبلش یه سوال؟ با این همه توضیح هنوز در مورد جایگاه بالاتر میپرسی؟ خوووو معلومه دیگه.... هما بیا ادامه داره .. جونه آذی دانشگاه ما با حالتره خووووو[لبخند] اصلا آبجی گربه ها ی ما وشما نداره همش در حال رفت وآمدن [خنده] از این خوابگاه به اون خوابگاه.. اصلا حالی میکنن برا خودشون[قهقهه] واسه بالاتر بودن جایگاه ما: کمی تا قسمتی ابری[خنده][قهقهه]

آذر جون

[مغرور]

آیناز

[لبخند]

رندک

مشهد قشنگ منو دیدی. [قلب]