نویسنده :
محمد - ساعت ٢:٢٦ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٤
ساعت 2 شب، همه جا تاریک و ظلمات، و حرکت محمد برای نیل به هدفی بزرگ!
[شپلق - تلق - پوک ]
صدا از تو اتاق: محمـــــــــــــد!!! داری چیکار میکنی نصف شبی؟
محمد [در حالی که پاش رفته تو سینی چایی که قرار بود سر شب بزاره تو آشپزخونه]:
هیــچی! خواستم مطمئن بشم در حیاط رو قفل کردم
یه دقه بعد صدای باز شدن در یخچال و صدای پیسسسسسسسسسسسسسسس
صدا از تو اتاق:به بطری نوشابه دهن نزنیا من سرما خوردم!
محمد:خیلی نامردی!!
محمد ناامید و غمگین به شیرینش نگاه میکرد که بدست خسرو افتاده بود و باید کوهی رو بخاطرش جابجا میکرد
محمد:قلوپ قلوپ قلوپ قلوپ
اصلا مزه نداد آخه بی وجدان گازشم گرفته بود