یه فال گردو

این وبلاگ موضوع خاصی نداره تنها موضوع مشترک بین مطالب، نویسنده متن هاست

 
اشتباهی
نویسنده : محمد - ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۳
 

چشمان سرایدار پیر کم نور شده بود

اشتباهی جلوی اتاقش بذرگل کاشت

و جلو کاخ  ارباب سبزی!

 

 

پ.ن: ارباب آدم بدی نیستا

 


 
 
خیال
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٧
 

صدایی آمد
فرسنگ ها دور از خیال

عرقی سرد روی پیشانی
می پرم از خواب
میزند چشم مرا نور حقیقت

 اهلی این شهر شدم

شهر خاکستر

همه ی سعی و تلاشم شد این
جلد این خانه و این آشیان باشم

 

مردمانی را دیدم که خندیدند

به قانون همرنگی این قفس

و پر کشیدند

به کجا؟ شهر خوبی ها؟

 خوب یابد را نمیدانم فقط رفتند

رهایی وهم شیرینیست

حال چاره ی من چیست؟

دراین قفس آسوده باشم
یا که آزاد در پی آسودگی

این سو و آنسو مدام آواره باشم.

 

فروردین 90 - آخر تعطیلات،شروع کارگریهزبان


 
 
نور
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٧
 

کجاست نور وجودم؟

الا ای ماه ! یا خورشید! کجایید

چرا تاریک

چه شد آن نور ای دادار هستی

چرا حس میکنم بیگانه هستی

فکر میرود به روز روشن دوستی

در کوچه ی صفا

بازی هفت سنگ

در جمع دوستان

تو هم بودی یادم هست

کجایی؟ من دورم یا تو

از وقتی که رفتی سنگ روی سنگ بند نشد

هم اکنون

همین حالا در این ظلمت سرا

دست در دست شیطان به تو فکر میکنم

در این سرمای مرد افکن

به امید نجات به تو فکر میکنم

 

فروردین 90

میشه گفت دیشب اصلا نخوابیدم حالا هم به جای خوابیدن نشستم اینجا وراجی میکنم