نویسنده :
محمد - ساعت ۱٢:٠٥ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
یکی از همرزم های شهید بابایی که دیگه مو سپید کرده بود داشت
صحبت میکرد درباره ایشون. گفت از شهیدان و زحمتایی که کشیدن چه
مرارت هایی چه پیروزی هایی و چه شکست هایی، همه که تموم شد
گفت یه بار دختر یکی از همرزم هام اومده بود پیشم گفت میدونستی
من یک بار هم بابام رو ندیدم و با این حرفش راهی بیمارستان شدم
بعد مخاطبش رو سلما دختر شهید بابایی قرار داد گفت: سلما جان بخدا
قسم از نگاه بچه های شهدا جرات نکردم تا حالا بچه هام رو ببوسم.
پ ن :میشه کلی بحث کرد در این باره ولی نمیکنم چون کار من نیست نمیتونم
نویسنده :
محمد - ساعت ٧:۱٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٧
بعد از بحث های طولانی درباره ی اصالت لذت
روشنفکران هنوز زنده و سر حال هستند
این بحث هنوز ادامه داره
ولی اون مرد که ظاهرا فکرش روشن نبود
وقت رو شناخت
رفت
شهید شد
درخشان شد
وه! که چشم رو میزنه