یه فال گردو

این وبلاگ موضوع خاصی نداره تنها موضوع مشترک بین مطالب، نویسنده متن هاست

 
شهید
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
 

یکی از همرزم های شهید بابایی که دیگه مو سپید کرده بود  داشت

صحبت میکرد درباره ایشون. گفت از شهیدان و زحمتایی که کشیدن چه

مرارت هایی چه پیروزی هایی و چه شکست هایی، همه که تموم شد

گفت یه بار دختر یکی از همرزم هام اومده بود پیشم گفت میدونستی

من یک بار هم بابام رو ندیدم و با این حرفش راهی بیمارستان شدم

بعد مخاطبش رو سلما دختر شهید بابایی قرار داد گفت: سلما جان بخدا

قسم از نگاه بچه های شهدا جرات نکردم تا حالا بچه هام رو ببوسم.


پ ن :میشه کلی بحث کرد در این باره ولی نمیکنم چون کار من نیست نمیتونم

 


 
 
ادعا
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٧
 

بعد از بحث های طولانی درباره ی اصالت لذت

روشنفکران هنوز زنده و سر حال هستند

این بحث هنوز ادامه داره

ولی اون مرد که ظاهرا فکرش روشن نبود

وقت رو شناخت

رفت

شهید شد

درخشان شد

وه! که چشم رو میزنه