یه فال گردو

این وبلاگ موضوع خاصی نداره تنها موضوع مشترک بین مطالب، نویسنده متن هاست

 
یادش همیشه یادشه
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۸
 

پسر جوون[حدودا بیست ساله] با یه گاری فکستنی

جلوی در هر خونه ای توقفی و کنکاش میان کیسه های  زباله

 هدفون تو گوشش بود،برای خودش هم آواز میخوند

خانمی رو دید که یک [یا یک و نیم] کیلو شلغم خریده و داره میره به خونه

پسر زل زده بود به کیسه شلغم و اون مادر.

حسابی میخش شده بود!

خانمه احساس ناامنی کرد، قدم هاش رو سریع تر کرد، زنگ زد و زود وارد خونشون شد

پسر جوون شلغم دوست نداشت اما خوب یادش بود که مادرش رو خیلی دوست می داشت

اون شب دیگه آواز نخوند کاری هم به کیسه های زباله نداشت

گاریش رو هل داد و رفت، به آخر کوچه که رسید پیچید به سمت راست.