یه فال گردو

این وبلاگ موضوع خاصی نداره تنها موضوع مشترک بین مطالب، نویسنده متن هاست

 
در ب در سوغات
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۱
 

خدا قسمت کرد خانوادم بعد چند سال انتظار رفتن حج عمره کلا تو

خانواده ما تجربه سفرهای زیارتی کمتر بوده و به همین دلیل قبل از سفر

صحبت هایی در مورد اینکه این سفر زیارتیه و باید بار معنوی داشته

باشه و زشته وقت کوتاهی که داریم رو تو بازار بگذرونیم زده شد و واقعا

هم این اتفاق افتاد و به آوردن سوغاتی های کوچیک برای

یادگاری برای نزدیکان بسنده شد. امّا از فردا فامیل یکی یکی شروع

کردن به اومدن ،دوستان و همسایه ها هم همینطور در حدی که من

تعجب کردم که چقدر کس و کار دارم  و خودم خبر ندارم. 

هر کی هم میاد یا کادو دستشه یا شیرینی و کسی دست خالی نمیاد

نقش من از این به بعد پررنگ میشه:

[نشستیم داریم با مهمونا گل میگیم گل میشنویم ]

مادر: چشمک البته نه به این صورت ، بصورتی که بیا تو اتاق خودت کارت دارم

و کسی هم متوجه نشه کارت دارم وقتی من رفتم 1 دقه بعدش به یه

بهونه بلند شو بیا.

محمد:خنثی یعنی هیچ موضوعی در کار نیست که مهمونا متوجه چشمک

بازی ما نشن.

یعنی چه موضوعی میتونه باشه؟

مادر:وای محمد خیلی زشت شد برامون کادو اوردن مهمونا و ما هم چیز

درست حسابی نداریم بدیم بهشون. آفرین بپر برو سه چهار تیکه

سوغاتی مکه بخر بیادتعجب

گیج بازی در نیاری بری ایرانی بخری آبرومون بره!

محمد:آخه مادر من سفر زیارتی که این حرفا....

مادر: باشه دربارش بعدا حرف میزنیم حالا برو اینا رو بخر. منتظرم زودی

برگشتیا! راستی کلید هم ببر که سر و صدا نکنی موقع اومدن

محمد: چشم خیالت راحت، کاری نداره همه بازار پر جنس چینیه کار سه

سوته هوراهوراهورا الان اینا سوت بودن

سرتو درد نیادم افتادیم تو کف بازار دنبال جنس چینی، شانس من تخم

جنس قاچاق رو ملخ خورده بود مگه پیدا میشه آخه!!؟

بعد از گشت و گذار فراوون رفتم یه مجسمه زرافه خریدم بعدش رفتم به

اسباب بازی فروشی دو تا موتور مینیاتوری خریدم. 

به نظر خیلی باحال بودنقلب

با کمک فروشنده ها و دندون و قیچی و چاقو این برچسب مرچسب

هاشونم کندم

جعبه هاشونم یکم له و په کردم که یعنی تو چمدون نافرم شده !

ماموریت انجام شد!!!

[بعد از مهمونی]

مادر:پسرم چرا بچه بودی نگفتی موتور دوست داری تا بخریم برات؟ابرو

محمد:تقصیر خودتونه! اصلا من چیکاره بیدم! خیلی هم قشنگ بودن

خیلی هم دلشون بخواد

مادر:راس میگی! بپوش بریم مرکز شهر چند تا پیرهن مردونه و پارچه

چادری بخریم .

اگه به تو باشه حتما برا آقا ناصر تفنگ اسباب بازی میخری یا کرگدن!

 محمد:منتظر 

[ولی جدا کرگدنش خیلی قشنگ بودقلب، کاندید خرید بعدیم بود]