نویسنده :
محمد - ساعت ۳:٤٧ ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱
مادربزرگ رو دوست دارم
ولی خبر نداشتم اینقدر مهمه!
امسال که نه سمنو پخت و نه سبزه انداخت
فهمیدم که تحویل سال دست مادر بزرگه نه خورشید.
نویسنده :
محمد - ساعت ۳:۱٠ ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱
وقتی در بیست و نهم اسفند نفت ملی شد اینقدر مهم بود که هنوز بعد
از شصت و یک سال یادش گرامی داشته میشه
یک روز بعد از این روز بزرگ، نوروز باستانی ماست
امسال قراره بی بی سی هم جشن سال تحویل رو بگیره
خیلی جالبه برام
خیلی خیلی جالبه
آدم ها چقدر میتونن فراموشکار باشن
یعنی حافظه تاریخی ما شصت ساله؟
نویسنده :
محمد - ساعت ٢:٠۱ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٠
عید شما مبارک
نویسنده :
محمد - ساعت ۱٢:٥٩ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۸
دونه برف تنها خوردنی هست که برای خوردنش باید به آسمون زبون درازی کنی.
قربان برای دسر چی میل دارین؟
هویج!!!
نویسنده :
محمد - ساعت ٩:۱۱ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٧
آدم مثل اون پاک کن های قدیمی میمونه
اونا که نصفشون خودکار پاک میکرد نصفشون مداد
هنر هم اینه که آدم بدونه کِی از کدوم استفاده کنه
استفاده اشتباه دفتر مشق رو پاره میکنه
و باید رفت صفحه بعد از اول نوشت
صفحه آخر خیلی ترسناکه جای هیچ اشتباهی نیست
نویسنده :
محمد - ساعت ٤:٠٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٧
با توجه به اینکه همه ی محمد ها خوب هستند
میتوان نتیجه گرفت هر گردی گردو است
البته با مقدار های مختلف
یک جنگل گردو
یک کامیون گردو
یک درخت گردو
یک کیلو گردو
یک فال گردو
تازه مگه چند تا گردو میشه خورد
زیادیشم برای سلامت ضرر داره
نویسنده :
محمد - ساعت ٢:٠٠ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٦
ماه و خورشید و زمین سه تا هم بازی بودن
همه چی خوب پیش می رفت تا اینکه بزرگ شدن
صدای شکستنی اومد و زمین و خورشید شدن عاشق ماه
خورشید عاشق تر بود و از عشق آتیش گرفت
او عاشق عاشق شدن شده بود و زرد شد
زمین که عاقل تر بود به وصال ماه رسید
رنگ وصال گرفت و آبی شد
نویسنده :
محمد - ساعت ۱:۳٩ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٦
مبل های راحتی قدیمی رو سمسار مفتی هم نمیبره
مامورهای شهرداری هم گفتن نمیبریم
خب چی کار میشه کرد؟
دو نفره رو تیکه تیکه کردیم و هر شب یه تیکه ازون رو گذاشتیم سر خیابون اصلی
مامورا شهرداری اونجا دیگه مجبورن ببرن
ولی چون همه وسایل قدیمی اصولا کیفیت بهتری دارن برای تیکه تیکه
کردنش پدر صاحابمون درومد،دستام زخم شد، لباسم پاره شد، دمپاییم
سوراخ شد خلاصه مکافاتی بود. سر شب بابام گفت فردا اون دوتا تک نفره ها رو هم تیکه کنیم 
ولی من گذاشتم بخوابه و همین یه دقه پیش رفتم با کلی مکافات هر
دوتاشون روگذاشتم سر کوچه.
چقدرم سنگین بودن ، کار یه نفر نبود واقعا!!!
مامورا شهرداری دو تا خیابون پایین تر بودن که دومی رو گذاشتم
اموات عزیز شرمنده امشب باید بندری بزنین
شایدم چون سالم بودن یه پدر بیامرزی نصیبمون بشه
البته احتمال گزینه دوم ضعیف تره
بیست و چهار ساعت بعد نوشت: به دلایلی دوباره مبل ها به خانه مان برگشتن
نویسنده :
محمد - ساعت ۱٠:٥٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٢
عظمتی که در نگاه پیرمرد چوپان بود
سر به زیرم کرد
رنگ رخسارش خبر میداد
که هم صحبت خورشیده
نگاهش به دوردست
و عصایی به صافی اعتقادات من
دیدنش حس خوبی داشت
حیف که قابل نمیدانست
وااای پی نوشت لازم میشویم:
پ.ن 1 : وفا خانم زحمت کشیده عکس چوپان قصه ما رو گذاشته تو وبلاگ قشنگش کوچه های قدیمی
پ.ن2 : خب ویرایشش کردم مگه چیه؟
نویسنده :
محمد - ساعت ٤:۳٦ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٢
امروز روز انتخابات بود منم اول صبح که بیدارم شدم ، بزار دقیق بگم ساعت
یازده کله سحر رفتم رای دادم. چیزی که برام جالب و تا حدی عجیب بود
حضور خانمها اونم به این نسبت بود،تقریبا تعدادشون سه برابر آقایون بود.
کرج ما حدود 30 نفر کاندیدا داشت که سه تا آقا بین اونا شناخته شده تر
بودن اونم با تبلیغات گسترده ای هم که داشتن اینجور که دیدم بعید نیست
هر دو نماینده کرج خانم بشن هر چند اسم و رسمی ندارند
چند روز بعد نوشت: واقعا خسته نباشم خوب شد تحلیل گر سیاسی نشدما 
نویسنده :
محمد - ساعت ۸:٠۸ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۱
خدا قسمت کرد خانوادم بعد چند سال انتظار رفتن حج عمره کلا تو
خانواده ما تجربه سفرهای زیارتی کمتر بوده و به همین دلیل قبل از سفر
صحبت هایی در مورد اینکه این سفر زیارتیه و باید بار معنوی داشته
باشه و زشته وقت کوتاهی که داریم رو تو بازار بگذرونیم زده شد و واقعا
هم این اتفاق افتاد و به آوردن سوغاتی های کوچیک برای
یادگاری برای نزدیکان بسنده شد. امّا از فردا فامیل یکی یکی شروع
کردن به اومدن ،دوستان و همسایه ها هم همینطور در حدی که من
تعجب کردم که چقدر کس و کار دارم و خودم خبر ندارم.
هر کی هم میاد یا کادو دستشه یا شیرینی و کسی دست خالی نمیاد
نقش من از این به بعد پررنگ میشه:
[نشستیم داریم با مهمونا گل میگیم گل میشنویم ]
مادر:
البته نه به این صورت ، بصورتی که بیا تو اتاق خودت کارت دارم
و کسی هم متوجه نشه کارت دارم وقتی من رفتم 1 دقه بعدش به یه
بهونه بلند شو بیا.
محمد:
یعنی هیچ موضوعی در کار نیست که مهمونا متوجه چشمک
بازی ما نشن.
یعنی چه موضوعی میتونه باشه؟
مادر:وای محمد خیلی زشت شد برامون کادو اوردن مهمونا و ما هم چیز
درست حسابی نداریم بدیم بهشون. آفرین بپر برو سه چهار تیکه
سوغاتی مکه بخر بیاد
گیج بازی در نیاری بری ایرانی بخری آبرومون بره!
محمد:آخه مادر من سفر زیارتی که این حرفا....
مادر: باشه دربارش بعدا حرف میزنیم حالا برو اینا رو بخر. منتظرم زودی
برگشتیا! راستی کلید هم ببر که سر و صدا نکنی موقع اومدن
محمد: چشم خیالت راحت، کاری نداره همه بازار پر جنس چینیه کار سه
سوته 

الان اینا سوت بودن
سرتو درد نیادم افتادیم تو کف بازار دنبال جنس چینی، شانس من تخم
جنس قاچاق رو ملخ خورده بود مگه پیدا میشه آخه!!؟
بعد از گشت و گذار فراوون رفتم یه مجسمه زرافه خریدم بعدش رفتم به
اسباب بازی فروشی دو تا موتور مینیاتوری خریدم.
به نظر خیلی باحال بودن
با کمک فروشنده ها و دندون و قیچی و چاقو این برچسب مرچسب
هاشونم کندم
جعبه هاشونم یکم له و په کردم که یعنی تو چمدون نافرم شده !
ماموریت انجام شد!!!
[بعد از مهمونی]
مادر:پسرم چرا بچه بودی نگفتی موتور دوست داری تا بخریم برات؟
محمد:تقصیر خودتونه! اصلا من چیکاره بیدم! خیلی هم قشنگ بودن
خیلی هم دلشون بخواد
مادر:راس میگی! بپوش بریم مرکز شهر چند تا پیرهن مردونه و پارچه
چادری بخریم .
اگه به تو باشه حتما برا آقا ناصر تفنگ اسباب بازی میخری یا کرگدن!
محمد:
[ولی جدا کرگدنش خیلی قشنگ بود
، کاندید خرید بعدیم بود]
نویسنده :
محمد - ساعت ٥:۱۳ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۱

کدوم رو انتخاب میکنه؟
نویسنده :
محمد - ساعت ٥:٠٥ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٩
خط بریل رو باید یاد بگیری
تا بخوانی نوشته هایم را
هنگام نوازش گیسوانت
نویسنده :
محمد - ساعت ٤:٤٤ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٩
شیش سیخ جیگر سیخی شیشِ زار
همشو هم خام خام میخورم
وقت نیست عجله دارم
بچم رو گازه
نویسنده :
محمد - ساعت ۱٢:٠۸ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۸
بعضی وقتا که ذوقم کور میشه
با بابونه هایی که حسین داده
دوا درمونش میکنم
اون وقته که راحت اشکم در میاد
سلام!
خداحافظ!
نویسنده :
محمد - ساعت ۱٢:۱٤ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٧
میگن سیب زرد اول قرمز بود
وقتی عاشق شد
زرد شد
شروع کردم بهش نوک زدن
تا مزه عشق رو بفهمم
هر چند چیزی دستگیرم نشد
آخه مزه صابون مراغه هنوز زیر زبونمه
برم از مترسک بپرسم شاید اون بهم بگه
اون درد پرنده ها رو از خودشون بهتر میدونه
نویسنده :
محمد - ساعت ۸:٤٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٦
ماه من بتاب بر من که نامحرمان سودای ساحل در سر دارند
نویسنده :
محمد - ساعت ۸:۱٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٦
ناراحت بودن از خوشحال بودن خیلی راحت تره
برای ناراحت شدن کافیه بشینی یه گوشه، غم خودش راهو بلده
آمّـــا! شادی گیج و سر به هواست،باید بدویی دنبالش تا بگیریش
بدو!!!
دِ بدو دیگه زردآلو!!!!!
[بعد از یک ساعت]
آخ خدا کمرم ! پام! دستم! آخ بازم کمرم! خیلی زرنگ و فرزه!
مگه میشه گرفتش لاکردارو !؟
همچین کپل مپل هم بود، اصلا بش نمیومد اینقده تند باشه
الان رفته 2 متر جلو تر ایستاده و داره برام ادا در میاره
من که آخر میگیرمت!!!
نویسنده :
محمد - ساعت ۱٢:٤٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٤
وقتی که لب هات روی لبامه
وقتی که دستات روی لبامه
وقتی پاهات هم روی لبامه
دیگه مطمئن میشم، سوسکی عزیـــزم!
[پرش از تو رختخواب در عرض 0.0001 ثانیه در حال زدن به سر و صورت]
داد داد داد این خاله سوسکه
تف تف تف عشق منو برده
* باید با آواز بخونیش تا بشه اگه رو میز هم رینگ گرفتی بهتر میشه
*امید داشتم که حداقل خاله سوسکه بود نه عمو سوسکه آخه مرد و زنشون رو بلد نیستم
*راستی میشه به جرم تجاوز به عنف ازش شکایت کرد؟ وکیل داریم در جمع دوستان؟
نویسنده :
محمد - ساعت ٢:٢٦ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٤
ساعت 2 شب، همه جا تاریک و ظلمات، و حرکت محمد برای نیل به هدفی بزرگ!
[شپلق - تلق - پوک ]
صدا از تو اتاق: محمـــــــــــــد!!! داری چیکار میکنی نصف شبی؟
محمد [در حالی که پاش رفته تو سینی چایی که قرار بود سر شب بزاره تو آشپزخونه]:
هیــچی! خواستم مطمئن بشم در حیاط رو قفل کردم
یه دقه بعد صدای باز شدن در یخچال و صدای پیسسسسسسسسسسسسسسس
صدا از تو اتاق:به بطری نوشابه دهن نزنیا من سرما خوردم!
محمد:خیلی نامردی!!
محمد ناامید و غمگین به شیرینش نگاه میکرد که بدست خسرو افتاده بود و باید کوهی رو بخاطرش جابجا میکرد
محمد:قلوپ قلوپ قلوپ قلوپ
اصلا مزه نداد آخه بی وجدان گازشم گرفته بود
← صفحه بعد
صفحه قبل →