یه فال گردو

این وبلاگ موضوع خاصی نداره تنها موضوع مشترک بین مطالب، نویسنده متن هاست

 
ترافیک
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۳
 

مرکز شهر

تو یه عصر شلوغ پاییری

ترافیک سنگین ماشین ها

یه بچه کوچولوی سه چهارساله در کنار بزرگترش  از بالای پل عابر پیاده با ذوق به برق و روشنایی چراغ ماشین های گرفتار در ترافیک نگاه میکنه

یه راننده هم به چشم میاد داره واسه یه سانت جلو رفتن بوق بوق میکنه

منم یه عابر پیاده که داره برا خودش راه میره و نظاره گر این لحظاته

محمد! محمد! عزیزم چی شده ؟

برمیگردم و نگاش میکنم

بی خیال زمین و زمانم میکنه چشمای مهربونش

هیچی گلم داشتم به اون کوچولو نگاه میکردم ببین چه نازه

میگه: آخی قربونش چه نازه

دست میندازم گرد شونه هاش و به خودم نزدیکش میکنم

آروم تو گوشش میگم که چقدر ......

 

 


 
 
خورشید خانم
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۳
 

خورشید خانم یه مانتو خردلی کوتاه با ساپورت پلنگی پوشیده

یه شال طرح دار هم باهاش ست کرده

از دوستاش هم خواسه ازین به بعد

بهش بگن سوزان

همینه که هست


 


 
 
اسم خاص
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۱
 

((میخوام یه اسمی رو بچم بزارم که هیچ کس تا حالا نزاشته باشه))

خز ترین حرف متداول بین پدر مادر های جدید

بین دوستان و آشنایان ما کلا دو نفر رو بچه هاشون اسم متداول و معمولی گذاشتن

بقیه همه تو فاز اسمای خاص بودن به قول خودشون

اما خبر ندارن وقتی بچه هاشون بزرگ شدن اونایی که اسم های متداول دارن الان  با توجه به شرایط اون موقع خاص میشن

---

قدیما ما ره رو بودیم و دوست داشتیم پیرو خط اولیا الله باشیم برای همین اسم بیشتر بچه ها رو از اون بزرگان میگرفتیم

جدیدا اون اسم ها کمتر مورد توجه هست و خیلی هاشون به جرم اینکه عربی هستن محکوم میشن

اسم های ایرانی هم خیلی قشنگه و منم دوسشون دارم قدیم ها هم بوده این اسم ها ونشان اصالت ماست

در کل دارم میگم نسل ما نسلی رو داره پرورش میده که دیگه ره رو نیست بیشتر یه چیز دیگست

من خیلی دوست ندارم این تغییر مسیر رو

میدونی از چی میترسم؟

از این میترسم بچه ها با اسم های خاص ایرانی ٬‌غربی بشن

که نه از ایران اثری بمونه و نه از اسلام

اسم ها یه نشونه هستن


 
 
خانوادگی ۲
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٢
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
زندان
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱۳
 

دوست دارم وقتی از زندان آزاد میشم

هوا نیمه ابری باشه و باد بوزه

خیلی حس خوبیه


 
 
سال جدید
نویسنده : محمد - ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٢
 

یه همکار داریم

سلامت و سعادت و ثروت رو در سال جدید برای همه آرزو میکرد

منم همینو آرزو میکنم برای همه دوستان عزیزم

از اینکه ثروت سین نداره خوشحالم

نوروزتون مبارک


 
 
کارنامه اعمال
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۸
 

بچه بودیم تو کتاب دینی میخوندیم

کسایی که کار خوب کردن کارنامه اعمالشون دست راستشون میگیرن

و کسایی که کار بد کردن کارنامه اعمالشون دست چپشونه

از بچگی همیشه نگران این قضیه بودم و هستم

آخه من دست چپم


 
 
سکوت
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٥
 

سکوت بین نت های عاشقانه شاهکار میسازد


 
 
استخر
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۳
 

چند وقتیه با دوستان میریم استخر 

خوب زیر آبی میرم!

 


 
 
قدیمی
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٩
 

بچه: بابایی چرا همه چیزای قدیمی خوبن؟

بابا: پسرم قدیمی بودن دلیل خوب بودنشون نیست بخاطر اینکه خوبن قدیمی شدن

 


 
 
همکار عزیز
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱۱
 

یه همکار داریم که از بخت خوب هم اسم منه

یه دختر ناز داره و یک همسر مهربون

با یک زندگی تیپیک کارمندی

از وسط های برج دیگه کفگیرش میخوره ته دیگ

البته از همون اول برج  دودوتا چهار تا میکنه

اما با این همه خرج کفاف نمیکنه به این راحتی ها

اینش برای من عزیزه که میتونه حداقل  بواسطه پرونده هایی که زیر دستش میاد

دوبرابر حقوقش رو در بیاره

اما اون خوب فرق حلال و حروم رو میدونه

دوستان عزیز نگران ارباب رجوع های من نباشید

کار من فعلا زیرساختی هست و در ارتباط با خلق الله نیست


 
 
به شرطی که
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢
 

دوستت خواهم داشت

عاشقت خواهم بود

به شرطی که ... (ا+ـ+ا: کاااااااااااااات)

ا+ـ+ا: ببخشیدا مگه خواستن هم شرط داره؟


 
 
فقط من
نویسنده : محمد - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٩
 

جدی جدی گویا خبرایی هست

البته از گویا بیشتر

و فقط من خبردارم

 


 
 
گل گشت
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۱
 

۱- مطالب دنباله دار پر نقطه قشنگی رو  خوندم منتظرم نویسندش زودترمعروف بشه

۲- کسی هم بود سودای دوست داشتن در سر داشت اما هنوز نمیدونم بلده یا نه

۳- یک نفر دیگه هم بود که جالب بود

برام سواله که ده سال دیگه وقتی همسن من شده همچنان جالب مونده یا نه؟  شاید ده سال دیگه این جواب رو داشته باشم شایدم هیچ وقت ندونم

 


 
 
اشتها
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۱
 

هر وقت احساسات منو تحت تاثیر قرار میده شدیدا اشتهام کم میشه

و هر وقت هم درگیر مسائل منطقی و عقلانی میشم شدیدا گشنم میشه

تو زندگی همیشه اضافه وزن داشتم

اما الان  دارم وزن کم میکنم

دارم فکر میکنم که چه کار کنم

آیا باید مسیر جدیدی رو انتخاب کنم؟


 
 
لپ تاپم
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۸
 

لپ تاپم گم شدخنثی

 

پ ن : فرداش پیدا شد، مژدگانی نیز پرداخت گردیدهورا

 


 
 
کارمند
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٢
 


چهار ماه میشه کارمند شدم

تو این مدت کلی داستان پیش اومده

به نتایج مهمی دست پیدا کردم

اول : تربیت بچه خیلی مهمه خیلی

دوم: ساعت های   ۷:۱۵و ۱۵:۴۵ برام بسیار پر معناست

 سوم: امشب میتونم با اخم یک ساعت به دیوار سفید روبروم نگاه کنم

چهارم :  میتونم سطحی و سبک و خودخواهانه رفتار کنم

پنجم : تا حالا اینجوری رفتار نکردم

ششم: به هیچ عنوان محیط کاری بدی ندارم خیلی ها آرزوش رو دارند

هفتم  : همه ی آدم ها نقص های تربیتی و رفتاری دارن

هشتم : لطافت و ظرافتی که در وجودم هست کمتر شده

نهم : هر روز باید دعا کنم بد نشم

 دهم:  برای رشد سریع یکی از مهمترین عوامل اینه که فقط خودتو درک کنی

یازدهم:  برای پس رفت سریع یکی از مهمترین عوامل اینه که همه رو درک کنی غیر از خودت

دوازدهم: شناختن آدم ها خیلی سخته در عین حال هم آسونه بستگی داره اصلا قانونی نداره

سیزدهم: امروز برای اولین بار تو عمرم به شدت حسودیم شدو این خیلی بده

(بعدا میگم جریانش رو البته این آخری ربطی به مسائل کاری نداره)


 

 


 
 
ذوق مرگ
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٧
 

نمیدونم همون قدری که من با دیدن یک خارجی که قرمه سبزی و دیزی و

کباب نوش جون میکنه ذوق میکنم

اون خارجی هم با دیدن اینکه من سوشی یا همبرگر یا  ماسالا  میخورم

ذوق میکنه؟


 
 
فیلمی که دیدم ۲
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢
 

زن :‌چطوری تونستی بزنیش!؟ اون دان ۵ جودو داشت و از کسی شکست نخورده بود!

مرد: خب منم کلی عقده ی فرو خورده داشتم و باید سر یکی خالی میکردم


 
 
راه کج
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٥
 

راه کج را بسیار صاف میروم

راهنما هم نمیزنم

بستنی هم میخورم

با همسفرانم هم صحبت میکنم

انتظار رسیدن به مقصد رو هم دارم


 
 
نمیشه فراموش بشه
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٦
 

کنار یه حوض خالی از آب

چند تا جوون بی سر و صدا خوابیدن

بعضی هاشون اسم دارن

بعضی هاشون اسم هم ندارن

از رو قیافه ها میشه حدس زد

که کدومشون شیطونه ٬ کدوم آروم

کدومشون مهربونه و کدومشون با صلابت و کمی خشن

البته فرقی نداره همشون عزیزن

سی سال از پر پر شدنشون گذشته

و هیچی کمرنگ نشده! هیچی

آره داشتم میگفم

حوض خالی بود و چند تا جوون کنارش تخت خوابیده بودن

البت میشد حوض پر باشه با آب قناتی که ازونجا میگذشت

اما بهتر این بود که اون آب بگذره و درختارو سیراب کنه

تا با صفا باشه حیاط و فضای امام زاده

و میشد اون شهید ها هم الان بیدار باشن

اما بهتر دونستن که راه دیگه ای رو انتخاب کنن و بگذرن

خدایشان بیامرزدخیال باطل


 
 
فیلمی که دیدیم
نویسنده : محمد - ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٠
 

میگن بابام ادم خوبی نبوده

اما اون به من خوب و بد رو یاد داد

بهم اجازه داد تا خودم انتخاب کنم

میگن بابام آدم خوبی نبود

اما...

اما برای من خیلی خوب بود

اون مرد خوبی بود


 
 
از حفظ
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۸
 

هر چی تو دلمه میتونم برات از حفظ بگم

 

بدون اشتباه

 

 


 
 
وهم دوست داشتنی
نویسنده : محمد - ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٧
 

وهم را دوست میدارم

باعث میشود

تحمل واقعیات رو داشته باشم


 
 
امن و امان
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳٠
 

من بودن در حضورت به شدت سخت است

و این برایم بسیار جالب است


 
 
واقعیت و خیال
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢۳
 

بعضی آدم ها واقعیات رو درک میکنن بهشون تن میدن

بعضی آدم ها هم واقعیات رو میسازن تا بقیه بهشون تن بدن

دسته دوم اصولا زندگی راحتی ندارن

ما راحتیم که تو خیالیم

 


 
 
کلا
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٧
 

کلا هیچ کاری خیلی اشکال نداره


 
 
سلام
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱۱
 

ماه رمضان خوب است

ماه خوب رمضان است

 

سلام


 
 
مطلب 242
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۸
 

.


 
 
یاد
نویسنده : محمد - ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۸
 

بوداپست همیشه مرا به گذشته ها میبرد

یاد آن بودها که در پس پنجره حافظه ام تبدیل به خاطره هایی شدند

برخی شفاف و برخی تار

اما میدانم بوداپست شهری آباد باید باشد

بافت های فرسوده این شهر احتیاج به تخریب و نوسازی دارند


 
 
سفرنامه مشهد 1
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢
 

چهارشنبه صبح

--------

صبح یک ساعت و نیم زود تر به ایستگاه راه آهن رسیدم و کلی وقت داشتم برای گشت و گذار. یک قرآن بزرگ تو سالن جلب توجه میکنه که حدودی میشه گفت دومتر عرض و طولش میشه ، کنارش پله میخوره به سمت طبقه بالا، من الان نشستم روی سکوی پاگرد همون پله ها بالای قرآن بزرگ. میتونم روی کسایی که میان نگاش میکنن احاطه داشته باشم. اولین مورد قابل توجه یه دختر کوچولوی سبزه و با نمکه که از پسر جوونی که دستشو گرفته  پرسید: قرآن به این بزرگی رو کی باز کرده بخونه؟ خب طبیعتا پسره جوابی براش نداشت.

عده ای هم میان نگاش میکنن و به فکر فرو میرن  و عده ای ای هم تا یکم خلوت میشه زود باش عکس یادگاری میگیرن و عده ای هم حتما مثل من میان این بالا و روی سکوی سنگی کنار پله میشینن و دربارش مینویسن.

الان دقیقا شش و سی و چهار دقیقه صبح میباشد و اکنون بیشتر شما خوابید. از سه لقمه کره عسل که مادر مهربان زحمت کشیده برای صبحانه در کوله بارمان گذاشته یکی باقی مانده که تا دقایقی دیگر لقمه چپمان خواهد شد.

یه آقایی تو تلوزیون میگه خدا همه زیبایی ها رو حلال کرده و چیزی رو حرام نکرده که عقلا هم تاییدش نکنند.

                                                                                         پایان

نه یکم دیگه مونده:

الان 5 دقه گذشته و دریافتم که لقمه جامانده نون و پنیر و گردو بوده که برایمان بسی جالب بود. الان منم دیگه  مثل کارمندای اینجا به قرآن بزرگ بی توجه شدم.

اون پایین چهار تا مرد حدودا چهل و پنج ساله با تیپ کارگری مشغول خوردن تخم مرغ آب پز هستن، روش یه چیزایی میریزن و بدون نون گازش میزنن. امیدوارم فقط نمک باشه و فلفل سیاه نداشته باشن. از بس زل زدم که ببینم چیه کم کم دارن حساس میشن

اوووو خانمه صدا کرد که مسافرای مشهد بیان پس فعلا

 

                                                                     جدی جدی پایان

----------

چهارشنبه ظهر تو قطار

اوضاع خیلی آروم پیش میره، شاهرود قطار برای نماز توقف داشت، حالا که برگشتیم داخل سالن خیلی گرمه . یه بابا داره پسر شش هفت سالشو باد میزنه با بالشت مسافرتی! پسر کوچولو که اسمش آرمانه به باباش گفت: بابا بسه دیگه بزار من بادت بزنم. باباش هم قبول کرد. یکی دو دقه که باد زد خستش شد و باز بابا شروع کرد به باد زدن.

نهار مادر جان کتلت برام گذاشته - دو تا از این باگت کوچیکا - نصف یکیشو دادم به بغل دستیم که یه پسر جوونه و عوضش دو تا بیسکوییت خوشمزه کاکائویی گرفتم.

-----------

جمعه ظهر

به سلامتی کارمان به خوبی و خوشی تموم شد، الان تو محوطه دانشگاه فردوسی نشستم. نیمکت های سرد فلزی به خوبی بهم یادآوری میکنن که انسان یک موجود خونگرمه!

سمت راستم مسجد دانشگاه  که به نظرم فضایی میاد - حساب کنید ترکیبی از سنگ سفید با آلومینیوم - اما در کل قشنگه، و در روبرو هم رستورانی گرد با نام زیتون. یک گربه ی به معنای واقعی گامبالو داره میره سمت در پشتی رستوران. اوه الان شدن دو تا! یعنی خوشبختی ها از قیافشون پیداست. یاد گربه کارگاهمون افتادم.

یه جورایی میشه بگم که سوکوتی محض برقراره و نسیمی خنک میوزه و آسمان کاملا آبیه، وسط این میدون گاه کوچولو که نشستم گل بنفشه کاشتن که دست آدمو میگره میبره به بهار.

میو! میو! همین کافیه تا مسئول رستوران براشون غذا بیاره و در رو قفل کنه و بره،  من همچنان اینجا نشستم و دارم مینویسم.

بیست دقیقه به سه مونده، تصمیم دارم برم حرم. یه سوال برام پیش اومده و اون اینه که از اینجا چه جوری باید زد بیرون؟ کسی هم نیست که ازش بپرسم.

خب مجبورم شانسم رو امتحان کنم: پشت به رستوران، مسجد سمت چپ، مستقیم به پیش ....


 
 
سفرنامه مشهد 2
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۳٠
 

.....  دارم همینجوری برای خودم میرم اما خبری از بیرون دانشگاه نیست. بهتره بگردم یه نفر رو پیدا کنم.

دو شب اخیر رو حرم بودم، تنهایی بیشتر از وقتایی که با خانواده به مشهد میایم رو تو حرم گذروندم و تا حد ممکن امواتمون رو خجالت دادیم. همش احساس فرزند صالح بودن بهم دست میداد وقتی براشون نماز میخوندم.بدبختی هم یه جوریه وقتی تصمیم میگیری برای اموات نماز یا فاتحه بخونی هزار نفر به خاطرت میان. حتی همسایه بداخلاقی که چند بار توپمون رو پاره کرد.

اووووو یکی داره از روبرو میاد یه پسر جوون بیست و چهار پنج سالس!

عجب خوش شانسیم من اونم داره میره بیرون از همون طرفی که منم میخوام. فهمیدم که کلی از مسیر رو اشتباه اومدم و در این مورد شانسم خوب نبوده. پسره شمالیه، دقایقی باهاش هم کلام شدم، کلی از دست مشهدی ها نالید که اصلا خونگرم نیستن و اخلاق خشکی دارن و اینکه فضای دانشگاه اصلا شاداب نیست. مثلا اگه تو دانشگاه با یه خانمی (مثلا همکلاسی) راه بری گشت دانشگاه زودی میگیرت!

هر چند بنا بر تجربه شخصی در مورد مشهد و مشهدی ها باهاش هم عقیده نبودم اما باهاش همراهی کردم و کلی در مورد فضایل شمالی ها و جنوبی ها گفتیم و شنیدیم. خلاصه اینکه در آخر از درب شمالی زدیم بیرون و سر از بوستان ملت در آوردم.

همچنان هوا دلچسب و آفتابیه و من روی نیمکت پشت به چرخ و فلک بزرگ و تندیس یک آدم معروف نشستم و به یک آقا و سه خانم که به نظر خیلی خوشحال هستن، نگاه میکنم. باد بوی اگزوز اتوبوس ها رو اینجا هم میاره بهتره برم یه جای دیگه!

رانندگی در مشهد خیلی جالبه! یه جورایی آدم انگشت به دهان میمونه با بودن در ترافیکش. یه "من کارت" خریدم و سرار بر اتوبوس خط 10 به سمت باغ وحش در حرکتم اونم بعد از حدود 15 سال. اتوبوس خلوت شده و یه خانم حدودا چهل ساله اومد قسمت مردونه نشست پیش باباش که تنها نمونه. پیرمرد بی دندون دوست داشتنی به نظر میاد.

ساعت چهار رسیدم به باغ وحش، جلوی در باغ وحش چند تا خانم کف بین نشستن و از آینده خبر میدن و 2 مرد با تفنگ ساچمه ای و بادکنک برای خودشون بساط کسادی به راه انداختن. مسئولای باغ وحش گفتن بجنبید که ساعت پنج تعطیله ها! ما هم بدو بدو رفتیم داخل که از قافله عقب نمونیم.

بعضی حیوونا که تو باغ وحش بودن خیلی برام عجیب بود. کلاغ، کبوتر، سگ و گربه و زاغ. از همینا که هر روز تو خیابونا میبینیم. یعنی ها میشه بهشون گفت اخر بدشانش! در کل بیشتر آدم غصه دار میشه اینجا شاید دوباره 15 باید بگذره تا یادم بره و اینجا برگردم.

چیزی که خیلی برام قابل توجه بود، این بود که کسایی که بیرون از قفس بودن بیشتر از اونایی که تو قفس بودن صداهای عجیب غریب از خودشون در میووردن. یه جورایی که بعضی وقتا دوست داشتم از بیرون قفسی ها عکس یادگاری بگیرم!

یه مجسمه فیل هم بود که میتوستی به شرط پرداخت پانصد تومان سوارش بشی و باهاش عکس بندازی! بدجور یاد خاطره ی مصورم  با فیله افتادم  اگه پیداش کردم براتون میزارم.

 



 
 
سفرنامه مشهد 3
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٩
 

الان حرمم، یه جایی هستم که خیلی به نظرم خوب میاد. اینجا رو میگن دارالحجه که از محوطه پله میخوره میای پایین تا برسی به اینجا که نشستم و تکیه دادم به یکی از ستون ها، رو به قبله.

حسودیم میشه به خانم هایی که چادرشون رو کشیدن روی صورتشون...

اینجا خیلی قشنگه و آدم ها هم همه خوبن، به نظرم رنگش زرده

---

چند متر جلو تر یه خواهر بزرگ ده ساله در حق خواهر های دوقلوی پنج سالش بزرگی میکنه و روی سنگ های صیقلی سُرشون میده. البته اونا هم دو تایی با هم یکم براش جبران میکنن. یه پسر وروجک هم داشت اذیت میکرد که خواهر بزرگه پیشتش کرد.       خیلی خوبه!

---

اومدم رواق امام خمینی که از قسمت های نسبتا خلوت حرمه. کسایی که اینجا هستن مثل دارالحجه بیشتر خانواده هستن. از وقتی اومدم اینجا حدود بیست گرمی وزن کم کردم. جلوم یه فرشته ی دو ساله با شلوار کاموایی لیمویی با گل های ریز به همراه سویی شرت صورتی پررنگ که با روسری صورتی گل گلیش  ست کرده، نشسته پیش مامان باباش و چند بار مفاتیح از جلو مامانش کشید تا بخونه! اما با زبون خوش سریع پس داد. الان برگشته و به من زل زده! چند تا بچه کوچولو هم هستن که طی یک فرایند یک دقیقه ای با هم دوستای صمیمی شدن و شروع کردن به بدو بدو!

غنچه (اسمی که به نظرم بهش میاد فقط همینه) همچنان بهم زل زده و منو از دنیایی که توش بودم در میاره، اینقدر که کم کم من بهش زل زدم و اون بی محلی میکنه. خلاصه اینکه دور از چشم بابا مامانش کلی برای هم چشم و ابرو میایم. فکنم عاشقش شدم ما حیف که وقت کمه، ساعت داره به ده شب نزدیک میشه و باید کم کم جمع و جور کرد و رفت!

---

از حرم که زدم بیرون خیلی گشنم بود. همون ورودی حرم از سمت باب الرضا یه ساندویچی بود، من بندری سفارش دادم که خیلی هم  سریع آماده شد. با توجه مشتری هایی هم که داشت بدون اینکه ازم بپرسه ساندویچ رو دو نونه گرفته بود، که اینچنین شد که برای اولین بار در عمرمان دو نونه خوردیم!  بعد هم آرام رفتم از امانت خونه وسایلم رو گرفتم و با گز کردن خیابون ها به این نتیجه رسیدم که پیاده از حرم تا ایستگاه راه اهن با بیست کیلو بار حدود یک ساعت و ربع زمان میبره! الانه نشستم تو ایستگاه تا ساعت یک بامداد بشه و سوار بر درجه دو اتوبوسی رهسپار ولایت شویم.

حالا بعدا قراره تو قطار با یه پیرمرد با دستای لاغر و زحمت کشیده که دور انگشترش نخ پیچیده تا از دستش نیفته و یه پسر هجده ساله با انگشتری در شست دستش همسفر بشم و قطار ساعت دو ظهر برسه به تهران! الان نمیدونم که فردا خدا رو شکر میکنم که ساندویچیه ازم نپرسید که دو نونه؟ و من بگم نخیر ممنون. چون غذا که نبود تو قطار و گشنم میشد.

 

                                                                                          والسلام.


 
 
رک
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٤
 

وقتی باهام حرف میزنه چیزی نمی فهمم

مخصوصا وقتی که خیلی صریح و رک باشه

 

 


 
 
به کجا
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٢
 

بیداد عطر اصل و سرخی آتش سیگار به همراه سایر مخلفات

پس از فکر اینکه عجب عروسکی بود

آدمو به این فکر میبره که داریم کجا میریم؟


 
 
خنده
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۱
 

می خندم

جبرا می خندم

مانند آن روز

زیر دوش آب سرد

اما خبری نیست

 

 

 

 


 
 
کوزه
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٩
 

پیرمرد عکاس در کوزه افتاد و خاطره های زیادی فراموش شد


 
 
امروز
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٧
 

-صبح

یک بلوک سیمانی 7 کیلویی از طبقه سوم افتاد و در فاصله 20 سانتی متری من روی زمین افتاد

-ظهر

یکی از همکاران زن و بچه دار ما در عین ناباوری اخراج شد به دلیل اینکه زیرا

-شب

سود سهام به حساب واریز شد


 
 
دچار
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۳
 

یکی دچار شکم

دیگری چشم و ابروی خمار

یکی گرفتار معبود لایموت

هر کس به دردی گرفتار

و گردو هم دچار غرور کاذب


 
 
ما
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۳
 

ندیده

خواستیم و نخواستیم

نشنیده

گرفتیم و نگرفتیم

ما

مااا

ماااا

موجودات عجیبی هستیم ماااااااا


 
 
نا خواسته
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۱
 

تو کارگاهمون یه گربه سیاه بود

خیلی زشت،  نحیف و ایضا کثیف

موهای تنش هم ریخته بود

هیچ کس دوسش نداشت من جمله من

تنها کسی هم که بهش توجه میکرد

کسی بود که اگر سر حوصله بود بهش سنگ پرتاب میکرد

الان دو هفته میشه که دیگه خبری ازش نیست


 
 
پاشو
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۸
 

پاشو پاشو ای نازنین

چشماتو باز کن بهترین

پاشو که صبح شروع بشه

دل بابا/مامان  پر نور بشه

بلبله آواز میخونه

بلند نشی یه وقت میره

پاشو صبحونه حاضره

نون و پنیر منتظره

پاشو پاشو یکتای من

حاصل رنج و کار من

به! آفرین بلند شدی!!

وای خدا عین قند شدی

تمیز شدی قشنگ شدی

بدو بیا اینجا حالا

یه بوس بده زود به بابا/مامان.


 
 
بدر
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۸
 

دیشب شب چهارده بود

و دریای دل دیوانه ها لبریز

زار میزدند و ماه را میخواندند

و ما از بس که عاقل بودیم مردیم از خنده

که مگر دیدن روی ماه گریه دارد؟



 
 
طعم
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٩
 

اگر خوردنی یا نوشیدنی بودید چه طعمی داشتید؟ اصلا چی بودید؟


 
 
حجاب برتر
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢۳
 

سر به سرم بگذار

تا گیسوانت

بی خبر کند

مرا از این دنیا


 


 
 
شعف
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٧
 

ماه من پشت ابر موند

 

اینقدر موند تا صبح شد

 

حالا تا شب باید بشینم منتظرش


 
 
نظافت صبحگاهی
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳
 

زمستونه میلرزم

از آب سرد میترسم

آب گرم کنم خرابه

بابام سر به هواهه

چی کار کنم تمیز شم

اما دیگه خیس نشم

پیشی رو دیدم تو آفتاب

یه راه خوب بم یاد داد

با حوله و نوک زبون

تمییز شدم چه آسون

 


 
 
مسیر
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱
 

امروز خرمالوها رو چیدیم

عوض دستت درد نکنه چند تا ازشاخه هاشم شکستیم

آخه هوا خیلی سرد بود عجله داشتیم زود بریم خونه

حالا هم سبک شده و هم آزرده



 
 
وحدت
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٥
 

وحدت هم از اون نعمت هایی هست که وقتی نباشه قدرشو میدونیم

اما ما خیالمون راحته به برکت عاشورا

هر سال همه جمع میشن به یک هدف به یک منظور و راستی و درستی رو فریاد میزنند

تلوزیون جاهای مختلف رو نشون میده، هر منطقه رسم خودشو داره، آذری،

بندری،شیرازی، مشهدی و... اما بازم اگه اهل هر جا باشیم فرقی نداره تو کدوم شهر

مهمان عزای حضرت باشیم، شکل ها شاید فرق کنه اما همه حرفشون یکیه

تو این روزا هیچ کس غریب نیست

عجب روزیه! عجب گنجیه!

 

پ.ن:رفتار بی بی سی برام خیلی جالب بود این چند روزه، اینا که تو ایران هر اتفاقی هر

چند کوچیک باشه رو پوشش میدن یا مراسم های مختلف فرنگی رو با آب و تاب تعریف

میکنن برامون(همین چند روز پیش جشن شکرگزاری) نتونستن رونق عاشورا رو ببینن و

تا اونجا که شد بایکوتش کردن کلا دو تا خبر گفتن در این باره یکی ناراحتی از برپایی این

مراسم در افغانستان و بعدی بمب گذاری در پاکستان!

واقعا این محرم چه رازی دارهکه اینقدر میترسن ازش؟


 
 
خریدار
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢
 

قارچ فله، برگه زردآلو، دماسنج، کت دامن، کشتی تایتانیک خریداریم!


 
 
← صفحه بعد